اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

آموزه‌های ولایت ج 3

بیاناتی پیرامون امام زمان علیه السّلام و مهدویت

0
جلد ها

کتاب حاضر، سومین جلد از مجموعۀ ارزشمند «آموزه‌های ولایت» است که دربرگیرنده سخنرانی های آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی - رضوان الله علیه - درباره امام زمان علیه السلام و مهدویت می باشد. این کتاب از دیدگاه متعالی مکتب عرفان به تحلیل و تبیین مسائل مرتبط با حضرت ولی عصر عجل الله فرجه الشریف و چگونگی مواجهه عقلانی و غیراحساسی با غیبت و ظهور آن حضرت می پردازد. آیت الله طهرانی ـ قدس سره ـ در این کتاب با تاکید بر اهمیت توجه به حقیقت امام زمان علیه السلام و توضیح سیره و ممشای اولیای الهی، به نقد دیدگاه ظاهری و سطحی مردم نسبت به امامت پرداخته و امامت و ولایت امام زمان را از منظر عقلی و روایی مورد بررسی قرار می دهد. بررسی فلسفۀ غیبت و وظیفۀ افراد در این زمان، نقش امام زمان در حرکت تکاملی انسان و مهدویّت از دیدگاه اهل عرفان، مباحث بسیار مهمّی هستند که حضرت استاد در جلسات دیگری، مطرح نموده است. همچنین در دوجلسه، فقراتی از دعای افتتاح در رابطه با حضرت ولیّ‌عصر شرح داده شده است. این کتاب در 11 مجلس تدوین شده که آخرین مجلس این اثر شریف، به پرسش و پاسخ درباره امام زمان ارواحنا فداه اختصاص یافته است.

آموزه‌های ولایت ج 3

189
  • جریان تفحّص از مسجد قائم و تحتِ نظر بودن در زمان شاه

  •  ما در همان زمان گذشته ـ زمان شاه ـ وقتی که مسجد قائم بودیم، این ساواکی‌ها مرتب می‌رفتند و می‌آمدند. دائماً هم پست عوض می‌کردند! خدا رحمت کند مرحوم آقا سید مرتضی را؛ این هم یک چیزیش می‌شد! اینها را می‌شناخت و گاهی اوقات سرِ کارشان می‌گذاشت. ما هم کوچک أبدال1 آقا سید مرتضی بودیم؛ یعنی او بزرگ ما بود و ما هم هرچه می‌گفت گوش می‌دادیم و اطاعت می‌کردیم. من حدود چهارده، پانزده یا شانزده ساله بودم.

  •  یکی از آنها معلوم بود و از قیافه‌اش پیدا بود. آقا، ریش می‌گذاشتند از من بیشتر! پیشانی آنها هم متورّم و جای مُهر بود. یک دفعه، صبح جمعه قبل از اینکه آقا به مسجد بیایند، آقا سید مرتضی آمده بود و سجاده‌اش را انداخته بود تا نماز نافله بخواند. هیچ‌کس هم در مسجد نبود. یک‌دفعه آن بنده‌خدا آمد و او هم یک عبا از آنجا برداشت و خلاصه شروع کرد به نماز خواندن. همین‌که مشغول نماز شد، آقا سید مرتضی سجاده‌اش را جمع کرد آمد بیرون! آن‌وقت از پشت پنجره نگاهش می‌کرد که چه‌کار می‌کند ـ البته من نبودم، او تعریف می‌کرد ـ می‌گفت: «این همین‌طور این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کرد و مانده بود چه‌کار کند!» إلیٰ‌ماشاءاللَه از این سربه‌سرها داشت! بله، یک چیزیش هم می‌شد.

  •  یا یک دفعه یکی آمده بود که من خیلی از او بدم می‌آمد؛ عجب کسانی بودند! خلاصه تا معلوم می‌شد که قضیه لو رفته است، او می‌رفت یکی دیگر می‌آمد و دائماً عوض می‌کردند! یکی آمده بود که آدم چاقی بود و یک وضعی داشت؛ صورت سبزه‌ای داشت و ریشش را به شکل خاصّی می‌گذاشت؛ عبا می‌انداخت و بعد از [نماز] دعا می‌خواند؛ حتی می‌رفت پیش آقا می‌نشست و صحبت می‌کرد و مسئلۀ شرعی می‌پرسید! شاید برخی از رفقای حاضر در مجلس او را دیده بودند.

  •  یک روز کنار من نشسته بود. بین دو نماز از من سؤال کرد: «در فلان مسئله

    1. وَردست. (محقق)