اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

مثنوی معنوی - دفتر سوم

براساس تصحیح سید حسن میرخانی

0
جلد ها

دفتر سوم از کتاب شریف «مثنوی معنوی» از آثار نفیس و گرانسنگ مولانا جلال‌الدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم می‌گردد. برخی از مهمترین موضوعات مندرج در این دفتر: - غیرت خداوند نسبت به اولیای الهی. - تقدّم توفیق الهی بر اعمال صالح بندگان. - عشق مُحِب، تمامی آثار محبوب‌ را. - ترجیح علم و یقین بر ظن. - صبر اولیا بر قضای الهی و درخواست نکردن رفع آن. - جبر و تفویض. - فلسفۀ بلاها. - فلسفۀ دوری‌گزیدن انبیا از خلائق.

مثنوی معنوی - دفتر سوم

64
  • جوابِ موسیٰ علیه السّلام فرعون را

  • گفت موسیٰ: «مر مرا دستور نیست***بنده‌ام، إمهالِ تو مأمور نیست
  • گر تو چیریّ و مرا خود یار نیست***بنده فرمانم، بدانم کار نیست
  • می‌زنم با تو به جِدّ تا زنده‌ام***من چه‌کاره‌یْ نُصرتم؟ من بنده‌ام
  • می‌زنم تا در رسد حکمِ خدا***او کُند هر خَصم از خَصمی جدا»
  • گفت: «نی، نی، مهلتم باید نهاد***عِشوه‌‌ها کم دِه، تو کم پیمای باد»
  • حق تعالی وحی کردش در زمان:***«مهلتش دِه مُتَّسِع، مَهْراس از آن
  • این چهل روزش بده مهلت به طوْع***تا سِگالَد مکر‌ها او نوع نوع
  • تا بکوشد او؛ که من نه خفته‌ام***تیز رو، گو: ”پیشِ رَه بگْرفته‌ام“1
  • حیله‌هاشان را همه بر هم زنم***وآنچه افزایند من بر کم زنم
  • آب را آرند، من آتش کنم***نوشِ خوش گیرند، من ناخوش کنم
  • مِهر پیوندند و من ویران کنم***آنچه اندر وهم ناید آن کنم
  • تو مَترس و مهلتش دِه بس دراز***گو: ”سپَه گرد آر و صد حیلت بساز“»
  • مهلت دادن موسیٰ علیه السّلام فرعون را تا ساحران را جمع کند

  • گفت: «امر آمد، برو، مهلت تو را***من به‌جای خود شدم، رَستی هَلا»
  • او همی‌شد، اژد‌ها اندر عقِب***چون سگِ صیّادْ دانا و مُحِبّ
  • چون سگِ صیّاد جنبان کرده دُم***سنگ را می‌کرد ریگ او زیرِ سُم
  • سنگ و آهن را به دَم درمی‌کشید***خُرد می‌خایید آهن را پدید
  • در هوا می‌کرد خود بالای چرخ***که هزیمت می‌شد از وی روم و کَرخ
  • کَفْک می‌انداخت چون اُشتُر ز کام***قطره‌ای بر هر که می‌زد، ‌شد جُذام
  • ژَغژَغِ دندانِ او دل می‌شکست***جانِ شیرانِ سیَه می‌شد ز دست
  • چون به قومِ خود رسید آن مجتبیٰ***شِدقِ او بگرفت، باز او شد عصا
  • تکیه بر وی کرد و می‌گفت: «ای عجب***پیشِ ما خورشید و پیشِ خَصمْ شب
  • ای عجب، چون می‌نبیند این سپاه***عالَمی پرآفتابِ چاشتگاه؟!
    1. سوره الفجر آیه 14.