اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

مثنوی معنوی - دفتر سوم

براساس تصحیح سید حسن میرخانی

0
جلد ها

دفتر سوم از کتاب شریف «مثنوی معنوی» از آثار نفیس و گرانسنگ مولانا جلال‌الدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم می‌گردد. برخی از مهمترین موضوعات مندرج در این دفتر: - غیرت خداوند نسبت به اولیای الهی. - تقدّم توفیق الهی بر اعمال صالح بندگان. - عشق مُحِب، تمامی آثار محبوب‌ را. - ترجیح علم و یقین بر ظن. - صبر اولیا بر قضای الهی و درخواست نکردن رفع آن. - جبر و تفویض. - فلسفۀ بلاها. - فلسفۀ دوری‌گزیدن انبیا از خلائق.

مثنوی معنوی - دفتر سوم

246
  • تشنه می‌نالد که: «کو آبِ گوار؟»***آب هم نالد که: «کو آن آب‌خوار؟»
  • جذبِ آب است این عطش در جانِ ما***ما از آنِ او و او هم ز‌آنِ ما
  • حکمتِ حق در قضا و در قَدَر***کرده ما را عاشقانِ یکدگر
  • جمله اجزای جهان ز‌آن حکمِ پیش***جفت‌جفت و عاشقانِ جفتِ خویش
  • هست هر جفتی ز عالَم جفت‌خواه***راست همچون کهربا و برگِ کاه
  • آسمان گوید زمین را: «مَرحبا***با تو اَم چون آهن و آهن‌ربا»
  • آسمانْ مرد و زمینْ زن، در خِرَد***هر‌چه آن انداخت، این می‌پرورد
  • چون نمانَد گرمی‌اش، بفرستد او***چون نمانَد تَرّی‌اش، نَم بدْهد او
  • بُرجِ خاکی جزوِ اَرضی را مدد***برجِ آبی تَرّی‌اش اندر دهد
  • برجِ بادی ابرْ سوی او بَرَد***تا بُخاراتِ وَخِم را بر‌کِشد
  • برجِ آتش، گرمیِ خورشید از او***همچو تابه‌یْ سرخ ز آتشْ پشت و ر‌و
  • هست سرگردانْ فلک اندر زَمَن***همچو مردانْ گِردِ مَکسَبْ بهرِ زن
  • وین زمین کدبانویی‌‌ها می‌کُند***بر ولادات و رَضاعش می‌تند
  • پس زمین و چرخ را دانْ هوشمند***چون‌که کارِ هوشمندان می‌کنند
  • گر نه از هم این دو دلبر می‌مَزَند***پس چرا چون جفت در هم می‌خزند؟!
  • بی‌زمین کی گُل برویَد وَ ارغوان؟!***پس چه زاید ز آب و تابِ آسْمان؟!
  • بهرِ آن میل است در ماده ز نر***تا بوَد تکمیلِ کارِ همدگر
  • میلْ اندر مرد و زن حق ز‌آن نهاد***تا بَقا یابد جهان زین اتّحاد
  • میلِ هر جزوی به جزوی هم نهد***ز اتّحادِ هر دو، تولیدی جَهَد
  • شب چنین با روز اندر اِعتِناق***مختلف در صورت، امّا اتّفاق
  • روز و شبْ ظاهرْ دو ضدّ و دشمنند***لیک هر دو یک حقیقت می‌تنند
  • هر یکی خواهان دگر را همچو خویش***از پیِ تکمیل فِعل و کارِ خویش
  • ز‌آنکه بی‌شبْ دَخلْ نبْوَد طبع را***پس چه اندر خرج آرَد روزها؟!