
افزودن به لیست علاقه مندی
مثنوی معنوی - دفتر دوم
براساس تصحیح سید حسن میرخانی
0
دفتر دوم از کتاب شریف «مثنوی معنوی» اثر نفیس و گرانسنگ مولانا جلالالدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم میگردد. برخی از مهمترین موضوعات مندرج در این دفتر: - گرفتاری در وادی توهّمات و تخیّلات. - اهمیّت عقل و تعقّل. - ابلیس در لباس زاهدان و دوستان. - لزوم رهایی از بند دنیا. - ملامت خلق بر اولیا به جهت جهالت. - کیفیت دعاکردن به درگاه خداوند متعال. - ایمان و تسلیم دربرابر قضا و قدر إلهی. - تعلّق انسان به عالم دنیا و فراموشی حقیقت خود.
نتیجه
مثنوی معنوی - دفتر دوم
6رو بجو یارِ خدایی را تو زود *** چون چنان کردی، خدا یارِ تو بود آن که در خلوت نظرْ بردوختَهست *** آخِر آن را هم ز یار آموختَهست خلوت از اَغیار باید نی ز یار *** پوستین بهرِ دِی آمد نی بهار عقلْ با عقلِ دگر دو تا شود *** نورْ افزون گشت و ره پیدا شود نفْس با نفْسِ دگر خندان شود *** ظلمتْ افزون گشت و رهْ پنهان شود یارْ چشمِ توست ای مردِ شکار *** از خس و خاشاکْ او را پاک دار هین به جاروبِ زبان گَردی مکُن *** چشم را از خَسْ ره آوردی مکُن چونکه مؤمن آینهیْ مؤمن بوَد *** رویِ او زآلودگی ایمن بوَد یارْ آیینَهست جان را در حَزَن *** بر رخِ آیینه -ای جان- دم مَزَن1 تا نپوشد رویِ خود را از دَمَت *** دم فرو بردن بباید هر دَمَت کم ز خاکی؟! چونکه خاکی یار یافت *** از بهاری صد هزار انوار یافت آن درختی کاو شود با یارْ جفت *** از هوای خوش ز سر تا پا شکفت در خزان چون دیدْ او یارِ خِلاف *** درکشید او رو و سر زیرِ لحاف گفت: «یارِ بد، بَلا آشفتن است *** چونکه او آمد طریقَم خفتن است پس بخُسبم باشم از اصحابِ کهف *** بهْ ز دقیانوس باشد خوابِ کهف»2 یَقظهشان مَصروفِ دقیانوس بود *** خوابشان سرمایۀ ناموس بود خوابْ بیداریست چون با دانش است *** وایِ بیداری که با نادان نشست چونکه زاغانْ خیمه بر گلشن زدند *** بلبلانْ پنهان شدند و تن زدند3 زآنکه بیگلزارْ بلبل خامُش است *** غیبتِ خورشیدْ بیداریکُش است آفتاب ار ترکِ این گلشن کُند *** تا که تحتَ الأرضْ را روشن کند4 آفتابِ معرفت را نَقل نیست *** مَشرقِ او غیرِ جان و عقل نیست خاصه خورشیدِ کمالی کآن سَریست *** روز و شبْ کردارِ او روشنگریست مَطلَعِ شمس آ اگر اسکندری *** بعد از آن هرجا رَوی، نیکوفَری بعد از آن هر جا روی، مَشرق شود *** شرقها بر مَغربت عاشق شود حسّ خفّاشت سویِ مغرب دوان *** حسّ دُرپاشَت سویِ مشرق روان راه حسّ، راهِ خران است ای سوار *** ای خران را تو مزاحم، شرم دار! پنج حسّی هست جز این پنج حسّ *** آن چو زرّ سرخ و این حسّها چو مِس - میرزا محمود: بر رخ آیینۀ جان دم مزن.
- نسخۀ قونیه: بِه ز دقیانوس آن محبوس لَهف.
- نسخۀ قونیه: خیمه بر بهمن.
- تصحیحشده براساس نسخۀ ناسخه. میرخانی:
آفتابا! ترکِ این گلشن کنی *** ...روشن کنی.
