
افزودن به لیست علاقه مندی
مثنوی معنوی - دفتر دوم
براساس تصحیح سید حسن میرخانی
0
دفتر دوم از کتاب شریف «مثنوی معنوی» اثر نفیس و گرانسنگ مولانا جلالالدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم میگردد. برخی از مهمترین موضوعات مندرج در این دفتر: - گرفتاری در وادی توهّمات و تخیّلات. - اهمیّت عقل و تعقّل. - ابلیس در لباس زاهدان و دوستان. - لزوم رهایی از بند دنیا. - ملامت خلق بر اولیا به جهت جهالت. - کیفیت دعاکردن به درگاه خداوند متعال. - ایمان و تسلیم دربرابر قضا و قدر إلهی. - تعلّق انسان به عالم دنیا و فراموشی حقیقت خود.
نتیجه
مثنوی معنوی - دفتر دوم
55باز پرسیدن شاهْ حال از غلام دیگر
چون ز گرمابه بیامد آن غلام *** سوی خویشش خواند آن شاهِ هُمام گفت: «صُحّاً لَکْ نَعیمٌ دائمُ *** بس لطیفیّ و ظریف و خوبرو» 🔹 پس سویِ کاری فرستاد آن دگر *** تا از این دیگر شود او باخبر 🔹 پیش بنْشانْدش به صد لطف و کَرم *** بعد از آن گفت: «ای چو ماهْ اندر ظُلَم 🔹 ماهرویی جَعدمویی مُشکبو *** نیکخویی نیکخویی نیکخو ای دریغا گر نبودی در تو آن *** که همیگوید برای تو فلان؟! شاد گشتی هر که رویت دیدهای *** دیدنت مُلکِ جهان ارزیدهای» گفت: «رمزی زآن بگو ای پادشاه *** کز برای من بگفت آن دین تَباه» گفت: «اوّل، وصفِ دو روییت کرد *** کآشکارا تو دوایی، خُفیه دَرد» خُبثِ یارش را چو از شَه گوش کرد *** در زمانْ دریای خشمش جوش کرد کف برآورْد آن غلام و سرخ گشت *** تا که موجِ هَجوِ او از حدّ گذشت: «کاو زِ اوّل دَم که با من یار بود *** همچو سگ در قَحطْ سرگینخوار بود» چون دَمادم کرد هَجوَش چون جَرَس *** دست بر لب زد شهنشاهش که: بس! گفت: «دانستم تو را از وی، بدان! *** از تو جان گَندَهست و از یارت دهان پس نشین -ای گَنده جان- از دورْ تو *** تا امیرْ او باشد و مأمورْ تو» 🔹 بهرِ این گفتند اَکابر در جهان: *** «راحةُ الإنسانِ فی حِفظِ اللِّسان» ----------
در حدیث آمد که: «تسبیح از ریا *** همچو سبزهیْ گولخَنْ دان ای کیا» پس بدان که صورتِ خوبِ نِکو *** با خِصالِ بد نیَرزد یک تَسو ور بوَد صورتْ حقیر و ناپذیر *** چون بوَد خُلقش نِکو، در پاش میر چند بازی عشق با نقشِ سَبو؟! *** بُگذر از نقشِ سَبو و آب جو 🔹 چند باشی عاشقِ صورت؟! بگوی *** طالبِ معنا شو و معنا بجوی صورتِ ظاهر فَنا گردد، بِدان! *** عالَمِ معنا بمانَد جاودان صورتش دیدی، ز معنا غافلی *** از صدفْ دُرّ را گزین گر عاقلی این صدفهای قَوالب در جهان *** گرچه جمله زندهاند از بَحرِ جان لیک اندر هر صدف نبوَد گُهر *** چشم بُگشا، در دلِ هر یک نِگر
