
مثنوی معنوی - دفتر اول
براساس تصحیح سید حسن میرخانی
دفتر اول از کتاب شریف «مثنوی معنوی» از آثار نفیس و گرانسنگ مولانا جلالالدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم میگردد. برخی از مهمترین موضوعات مندرج در این دفتر: - نینامه - حقیقت عشق إلهی و کیفیت حرکت سالک در مسیر معبود. - توصیف حال عارف بِالله نسبت به دنیا. - لزوم تبعیت از ولیّ إلهی. - بیان راههای انحرافی مزوّران در مقابل مسیر حق. - معنای جبر و تفویض. - ادب حضرت آدم علیهالسلام در مقابل خداوند. - غیرت خداوند متعال در تحریم زشتیها. - تفسیر «مَن کانَ للّٰه کانَ اللٰهُ له». - بیان نفحههای الهی بر سالکان. - هدایتنیافتن معاندان. - توصیۀ پیامبر دربارۀ تقرّب به خدا با عقل. - اخلاص در عشق. - نکوهش قیاس.
مثنوی معنوی - دفتر اول
189🔹 چون بدید آن معجزه بوجهل، تَفت *** گشت در خشم و بهسوی خانه رفت 🔹 ره گرفت و رفت از پیشِ رسول *** اوفتاد اندر چَهْ آن زشتِ جَهول 🔹 معجزه او دید و شد بدبختِ زَفت *** سوی کفر و زندقه سَرتیز رفت1 🔹 خاک بر فرقش که بُد کور و لَعین *** چشمِ او ابلیس آمد خاکبین 🔹 این سخن را نیست پایان، ای عمو *** قصّۀ آن پیرِ چنگی بازگو بازگرد و حالِ مُطرِب گوشدار *** زآنکه عاجز گشت مُطرِب زِانتظار بقیۀ قصۀ پیرَکِ چنگی و پیغام رسانیدن به او
بانگ آمد مر عُمَر را: «کای عمَر *** بندۀ ما را ز حاجت بازخَر بندهای داریم خاص و محترم *** سوی گورستانْ تو رَنجهْ کن قدم ای عمَر بَرجَه ز بیتُالمالِ عام *** هفتصد دینار در کفْ نِهْ تمام پیشِ او بَر، کای تو ما را اختیار *** این قَدَر بِستان، کُنون معذور دار این قَدَر از بهر ابریشمبها *** خرج کن، چون خرج شد اینجا بیا» پس عمَر زآن هیبتِ آواز جَست *** تا میان را بهرِ آن خدمت ببست سوی گورستانْ عمَر بنْهاد رو *** در بغلْ هَمیان، دَوان در جست وجو گِردِ گورستانْ دوان شد او بسی *** غیرِ آن پیرْ او ندید آنجا کسی گفت: «این نبوَد» دگر باره دوید *** مانده گشت و غیرِ آن پیرْ او ندید گفت: «حق فرمود: ”ما را بندهایست *** صافی و شایسته و فرخندهایست“ پیرِ چنگی کِی بود خاصِ خدا؟!» *** حَبَّذا ای سرِّ پنهان، حَبَّذا! بارِ دیگر گِردِ گورستان بگشت *** همچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت چون یقین گشتَش که غیرِ پیر نیست *** گفت: «در ظلمتْ دلِ روشن بسیست» آمد و با صد ادب آنجا نشست *** بر عمَر عطسه فِتاد و پیر جَست مر عمَر را دید و مانْد اندر شگِفت *** عزمِ رفتن کرد و لرزیدن گرفت گفت در باطن: «خدایا از تو داد! *** مُحتَسِب بر پیرکِ چنگی فِتاد!» چون نظر اندر رُخِ آن پیر کرد *** دید او را شرمسار و رویزرد پس عمَر گفتش: «متَرس، از من مَرَم *** کِت بشارتها ز حق آوردهام - بدبخت زفت: بسیار تیرهبخت یا تیرهبخت و درشتخوی.
