اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

مثنوی معنوی - دفتر اول

براساس تصحیح سید حسن میرخانی

0
جلد ها

دفتر اول از کتاب شریف «مثنوی معنوی» از آثار نفیس و گرانسنگ مولانا جلال‌الدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم می‌گردد. برخی از مهمترین موضوعات مندرج در این دفتر: - نی‌نامه - حقیقت عشق إلهی و کیفیت حرکت سالک در مسیر معبود. - توصیف حال عارف بِالله نسبت به دنیا. - لزوم تبعیت از ولیّ إلهی. - بیان راه‌های انحرافی مزوّران در مقابل مسیر حق. - معنای جبر و تفویض. - ادب حضرت آدم علیه‌السلام در مقابل خداوند. - غیرت خداوند متعال در تحریم زشتی‌ها. - تفسیر «مَن کانَ للّٰه کانَ اللٰهُ له». - بیان نفحه‌های الهی بر سالکان. - هدایت‌نیافتن معاندان. - توصیۀ پیامبر دربارۀ تقرّب به خدا با عقل. - اخلاص در عشق. - نکوهش قیاس.

مثنوی معنوی - دفتر اول

141
  • گوشِ جان و چشمِ جانْ جز این حس است***گوشِ عقل و چشمِ ظَنّ ز‌آن مُفلِس است1‌‌
  • لفظِ جَبرم عشق را بی‌صبر کرد***و‌آن که عاشق نیست، حبسِ جبر کرد2
  • این، معیّت با حق است و جبر نیست***این تجلّیِ مَه است، این ابر نیست3
  • و‌ر بوَد اینْ جبر، جبرِ عامه نیست***جبرِ آن امّارۀ خودکامه نیست4
  • جبر را ایشان شناسند ای پسر***که خدا بُگشادشان در دل بَصَر5
  • غیب و آینده بر ایشان گشت فاش***ذکرِ ماضی پیشِ ایشان گشت لاش6
  • اختیار و جبرِ ایشان دیگر است***قطره‌ها اندر صدف‌ها گوهر است‌
  • هست بیرونْ قطرۀ خُرد و بزرگ***در صدفْ آن، دُرِّ خُرد است و سِتُرگ‌
  • طبعِ نافِ آهو است آن قوم را***از برونْ خون وَز درونْشان مُشک‌ها7
  • تو مگو: «کاین نافه بیرونْ خون بوَد***چون روَد در نافْ مُشکی چون شود؟»8
  • تو مگو: «کاین مِسْ برون بُد مُحتَقَر***در دلِ اکسیرْ چون گشته‌ست زَر؟»9
  • اختیار و جبر در تو بُد خیال***چون در ایشان رفت، شد نورِ جلال‌10
  • نان چو در سفره‌ست، باشد او جماد***در تنِ مردم شود او روحِ شاد
  • در دلِ سفره نگردد مُستَحیل***مُستَحیلَش جان کُند از سَلسَبیل‌11
    1. گوش عقل... : گوش عقلِ (جزئی) و چشم گمان، تهی‌دست است و نصیبی از ادراک وحی و اسرار الٰهی ندارد.
    2. آن کسی که عاشق وصال خداوند است، چون سخن از جبر (و ارادۀ قاهرۀ خداوند) به میان آید (از این بشارت که همه چیز به دست اوست) بی‌تاب می‌گردد؛ امّا غیر عاشق چون شوقی در دل ندارد، خود را در جبر خداوند اسیر می‌پندارد و از طلب باز می‌ایستد.
    3. این جبر در واقع ظهور معیّتِ موجودات با حق است؛ (زیرا لازمۀ جبر عینیّت حقّ با موجودات و محو شدن اختیار بنده در اختیار حضرت حقّ است)، پس جبر و اجباری نیست بلکه عینیّت و اتّحاد با خداوند است. بنابراین آن (جبر) که دیگران حجاب و ابری برای نور ماه (حضرت حقّ) می‌انگارند، در واقع جلوه و ظهوری برای درخشش آن است.
    4. و اگر هم این معیّت با خداوند را جبر بنامیم؛ باز  آن جبر عوام نخواهد بود که خود را مسلوب‌الاِختیار می‌دانند (و در هر معصیت و کاهلی خود را مجبور قلمداد می‌کنند) که آن جبر، زاییدۀ نفس امّاره و مستکبر آنان است.
    5. ایشان: کسانی. بَصَر: دیده، بصیرت.
    6. (آنان بر گذشته احاطه دارند بنابراین) یادآوری گذشته برای ایشان بی‌اهمیت است.
    7. سرشت آن اهل بصیرت مانند نافِ آهوانِ خُتن است؛ که آنچه (از حقایق) در بیرون وجود آنان (نزد دیگران) مانند خون است در وجود ایشان تبدیل به مشک ختن و خوش‌بو می‌گردد.
    8. چون (1): آن زمان. چون (2): چگونه.
    9. مُحتَقَر: آنچه آن را پست می‌پندارند. اکسیر: کیمیا.
    10. خَیال: صورت‌های وهمی و تخیّلی.
    11. نگردد مستَحیل: استحاله پیدا نمی‌کند و تبدیل نمی‌شود. سَلسَبیل: آب حیات.