اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

آموزه‌های ولایت ج ۲

بیانات عید نیمه شعبان

0
جلد ها

این کتاب مجموعه‌ای از سخنرانی‌های ارزشمند آیةالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدَّس اللّه سرَّه) است که در ایام نیمه شعبان، بین سال‌های 1409 تا 1439 هجری قمری ایراد شده است. قدر مشترک این بیانات، ولایت ائمه معصومین و خصوصاً امام زمان علیهم السلام به عنوان امام حیّ، می‌باشد که باعث قوام دین و تحقق بخشیدن به حقیقت توحید و «الله أکبر» است. استاد مرحوم، ضمن تبیین انتظار ظهور از حیث ظاهر و باطن، تأکید می‌کند عزت حقیقی و عقول کامله، تنها در عصر ظهور میسّر خواهد بود. ایشان با طرح مبحث مهم معرفت و حقیقت ولایت که اساس مکتب تشیع و محور تألیف قلوب می‌باشد، بر لزوم شناخت جایگاه واقعی امام علیه السلام تأکید کرده و بیان می‌دارند با حصول چنین معرفتی، ظهور و غیبت امام، برای عارف یکسان می‌باشد. این مباحث در ضمن یازده مجلس، با بیان عالمانه و شیرین استاد، همراه با نقل حکایات و داستان‌های آموزنده از سیره مرحوم علامه آیةالله العظمی سید محمدحسین حسینی طهرانی (قدَّس الله سرَّه) و دیگر بزرگان، صورت پذیرفته است.

آموزه‌های ولایت ج ۲

137
  • مکتب تبلیغ می‌کند و یک عالم هم یک نحوۀ دیگر می‌گوید.

  • توصیۀ مهمی به طلاّب: ﴿قُلِ اللَهُ ثُمَّ ذَرْهُم﴾

  • الآن برای ما هم همین‌طور است. این رفقای ما که امروز می‌خواهند ملبّس به لباس اهل‌علم شوند، این مطالب را می‌دانند، فقط از باب تذکر گفتیم که در اینجا دیگر روی حرفتان حساب است، روی حرکتتان حساب است، روی فکرتان حساب است و روی همه‌چیزتان حساب است! اینجا جایی است که دیگران دارند نگاه می‌کنند و تمام انظار متوجّه حرکات و سکنات و صحبت‌هایی می‌شود که او دارد از این مکتب تبلیغ می‌کند. با توجه به این مسئله، فقط و فقط بگو خدا و بس: ﴿قُلِ ٱللَهُ ثُمَّ ذَرۡهُمۡ﴾؛1 «بگو خدا و مابقی را رها کن و دورباش بزن!» یعنی اصلاً آن‌چنان از خودت دور کن که دیگر حتی فکر و خیالشان هم در ذهن نیاید! نه‌اینکه انسان دفع کند، بلکه باید آن‌چنان دورباشی بر غیر خدا بزند که اصلاً اثری از وجودشان و خیالشان و فکرشان باقی نماند!

  • یادم می‌آید که یک روز یکی از همین آقایان فعلی ـ إن‌شاءالله خدا همه را هدایت کند ـ در زمان سابق پیش مرحوم آقا آمده بود. زمستان بود، زیر کرسی نشسته بودیم. ایشان از معاریف و از مدرسین طراز اول بود و از قم برای دیدن مرحوم آقا آمده بود. ایشان خیلی پریشان بود و خیلی گریه می‌کرد و از اوضاع خیلی اظهار دل‌شکستگی و دل‌مُردگی و دل‌سردی می‌کرد و می‌گفت:

  • آقا، دیگر کسی نمانده است! همه در تخیلات هستند، همه در شهوات هستند و همه در اعتبارات هستند! دیگر نه می‌شود با کسی حرف زد و نه می‌شود با کسی رفیق شد و نه می‌شود با کسی نشست و برخاست کرد! همه دارند از دنیا و از عالم خودشان حرف می‌زنند!

  • وقتی همۀ حرف‌هایش تمام شد، مرحوم آقا فرمودند:

  • آقاجان، شما به مردم چه‌کار دارید؟! مگر شما را به سرنوشت مردم بسته‌اند؟! ﴿قُلِ ٱللَهُ ثُمَّ ذَرۡهُمۡ﴾؛ «فقط بگو خدا!»

    1. . سوره انعام (6) آیه 91.