
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
81انسان با یک شخص براساس مسئلۀ اشتراک در مسیر باشد و رابطۀ آن شخص هم متقابلاً با انسان براساس اشتراک در مسیر باشد، این محبّت و انس دوام پیدا میکند، و إلاّ دوام ندارد! در اینصورت انسان هیچوقت مغبون نیست؛ یعنی اگر دو سال یا سه سال بعد به هر عللی اختلاف و تغییر و تحوّلی پیدا شد و روابط سرد شد، انسان نهتنها مغبون نیست، بلکه خیلی هم خوشحال است که در این مدّت دو سه سال، ارتباطاتش براساس صحیح بوده است.
ولی اگر از اوّل ارتباط براساس ارتباط دنیوی باشد، بعد از یک عمر انسان روی دستش میزند که: «ای داد بیداد، ما را ببین که چقدر برای او کار کردیم و چقدر برای او مایه گذاشتیم؛ او رفت و اصلاً پشت سرش را هم نگاه نکرد!» اگر ارتباط دنیوی باشد همین است. او هم میگوید: «میخواستی انجام ندهی!» تمام این گرفتاریهای در دنیا و بر سر یکدیگر زدنها برای ارتباط مادّی است.
جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه *** چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند1 وقتی که به حقیقت توحید نرسیدند و آن را مدّ نظر و وجهۀ برای اعمال و کارهای خودشان، و قبله و اسوه برای برنامههای زندگیشان قرار ندادند، و در مسائلی افتادند که دیگر انواعش متفاوت است، نتیجهاش همین چیزی میشود که شما میبینید! بهجای آن، درگیر ریاسات و بگیر و ببند و بالا و پایین و مسائل عقیدتی میشوند و مسائل دیگر هم ضمیمه میشود!
الآن چند تا روزنامه در این مملکت پخش میشود؟ یک روز همۀ این مجلاّت و روزنامهها را بخرید و در این اطاق بگذارید، میبینید یک متر ارتفاع پیدا میکند! این بر سر آن میزند، آن بر سر این میزند! خبرنگارشان را در کارخانهها و جاهای مختلف میفرستند تا از دیگران نقطهضعف پیدا کند، بعد به طرف مقابل میگویند:
- دیوان حافظ (قزوینی)، غزل ١٨٤.
