
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
62حکایتی دربارۀ غیر واقع بودن محبّتهای دنیوی
یک وقت در زمان مرحوم آقا ما مشهد بودیم، یک قصّۀ جالبی بالای منبر گفتیم و خیلی مورد اعتراض مخدّرات واقع شدیم.
در همان زمان سابق با مرحوم آقا و دوستان سابق ایشان برای عیادت یک مریض رفته بودیم. زمستان بود و زیر کرسی نشسته بودیم. در طهران یک حاج آقا عزیز اللَه بود که گاهی میخواند و خیلی هم باحال میخواند. قدّ رشید و چشمهای زاغی داشت. الآن فوت کرده، خدا رحمتش کند. در آنجا برای مرحوم آقا و بقیّه قضیّهای را تعریف میکرد. البتّه ایشان خیلی صریح بود و حالا من نمیتوانم آنچه را مطرح میکرد مثل او مطرح کنم، ولی علیٰأیّحال تا حدودی که امکان دارد نقل میکنم. ایشان میگفت:
یک روز شخصی رفیقش را دید و به او گفت: «فلانی ما در این خانه خیلی خوش هستیم، این زن من غیر از من هیچ کسی را ندارد، ثنایش همه من هستم، وِرد زبانش همه من هستم، راه میرود فدای من میشود، قربان من میشود، روزی صد مرتبه مرده و زنده میشود!» به او گفت: «فلانی، گول نخور! همۀ اینها کلک است!» گفت: «نه، تو نمیدانی چطور است، وقتی از در وارد میشوم بچّههای من از سر و کول من بالا میروند و بابا بابا میگویند! دختر اینطور، پسر آنطور!» به او گفت: «آقا، همۀ اینها بازی است؛ ولی حالا که قبول نمیکنی بیا و چند روزی خودت را به مریضی بزن و در آخر هم رو به قبله شو، آنوقت من در حال احتضار بالای سرت میآیم و به تو میگویم که چه کسی تو را میخواهد!»
او این کار را کرد. یکدفعه در محلّه پیچید که فلانی مریض شده و مردم برای دیدن او میآمدند و میگفتند که حالش بد است. در آن روز آخر شخصی را بهدنبال رفیق صمیمیاش فرستاد تا بیاید و هرچه هست را به او بسپارد و وصیّت کند. وقتی که او آمد دیگر ایشان جان به جانآفرین تسلیم کرد و فوت کرد! رفیقش آمد و دائماً اظهار ناراحتی میکرد. زنش به سر میزد و میگفت: «بیشوهر شدیم!» بچّهها گریه میکردند و میگفتند: «بیپدر شدیم!» یکی آمد و گفت: «فعلاً روی او یک قالیچه بیندازید.» و رفیقش هم بالای سرش
