
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
226نتوانست، آنوقت کار مشکل میشود و شما خیال نکنید که اوضاع به همینطور میماند!
خداوند مدّعیالعموم ضعفا و مظلومین
اگر انسان به ضعیفی یا زیردستی زور بگوید و ناحق عمل کند و او هم از انسان رنجیده بشود درحالیکه نمیتواند کاری کند، مسئله اینطور نمیماند؛ زیرا در اینجا یک مدّعیالعموم داریم! مدّعیالعموم کیست؟ خدا است! خدا میگوید: «خب، تو به این شخص زور گفتی و او هم نتوانست انتقام بگیرد و تلافی کند، بنده که خواب نیستم!» لذا او جلو میآید و اگر خدا جلو بیاید دیگر معلوم است که کار به کجا خواهد کشید؛ یکدفعه کار و مسئله را میزند از ریشه درمیآورد! مدّعیالعموم ضعفا و مظلومین خدا است!
بیان دو حکایت عبرتانگیز از عاقبت سوء ظلم
یکی از دوستان مرحوم آقا ـ رضوان اللَه علیه ـ در عراق بود. عیالش زن بسیار عفیفه و صالحهای بود و دوتا دختر هم از او داشت. ظاهراً این شخص به یک زن دیگری تمایل پیدا میکند که او بیحجاب بود و منزلش در بغداد بود. هرچه دوستان از اینطرف و آنطرف به او نصیحت کردند و گفتند: «علیٰکلّحال شرع که مانع تو نیست و جلوی تو را نگرفته است، برو و او را بگیر، ولی این زن را هم نگه دار و حفظ کن؛ این زنِ عفیفه و نجیبه و متّقیه را رها نکن و طلاق نده»، این شخص به حرف آنها گوش نداد. آن زن هم شرط کرد که مشروط بر اینکه عیال اوّلت را طلاق بدهی [با تو ازدواج میکنم]! این شخص هم عیالش را طلاق داد و بعد با او ازدواج کرد. بالأخره ماههای اوّل بحمداللَه به خوبی و خوشی گذشت و معمولاً هم اینطور است؛ [که به آن] ماه عسل میگویند! ولی کمکم یک خُرده شیرینی آن کم شد و خلاصه ماههای بعد تبدیل به شربت و سکنجبین و ترشی شد تا اینکه به آبغوره و آبلیمو و از این چیزها هم رسید! در دعوایی که بین آنها اتّفاق افتاد، این زن دو تا دختر چند سالۀ او را از پشتبام به پایین انداخت و هر دو تا دختر مردند و بعد هم خود او به جنون مبتلا شد و خلاصه زندگی او از هم پاشیده شد و دیوانه شد! و غفلت انسان را به اینجا میکشاند!
[علّت این مسئله] مشخّص بود و مرحوم آقا میفرمودند: «تمام این مسائل بهخاطر آن ظلمی بود که به این زن کرد!» خب چرا؟! مگر خدا در این دنیا حساب و کتابی نگذاشته است؟! تو که میخواستی این کار را بکنی، چرا از اوّل رفتی ازدواج
