
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
202میرفت. خیلی به من توصیه میکرد و میگفت: «قدر این پدرتان را بدانید، مثل ایشان پیدا نمیشود!» ریش هم گذاشته بود!
یک شب من در تاکسی نشسته بودم و از میدان شهدا ـ در آن موقع نامش میدان ژاله بود ـ میگذشتم که یکمرتبه دیدم ماشینی در کنار ما توقّف کرد. داخل این ماشین چهار پنج تا زن بیحجاب، آنهم با وضع نامناسب بودند و راننده من را نمیدید. وقتی نگاه کردم دیدم که همین بزرگوار است که در مسجد از من مسئله میپرسد! به رانندۀ تاکسی گفتم: «برو جلو، من با این شخص در آن ماشین کار دارم.» رفت جلو و من به آن شخص گفتم: «سلام علیکم، حال شما خوب است؟» او هم مانده بود چهکار کند و رفت و دیگر به مسجد نیامد!
مرحوم آقا میفرمودند:
یکی از اینها که قیافۀ خیلی غلط اندازی داشت، مدتها به مسجد میآمد و با ما صحبت میکرد و مسئله میپرسید و در جلسۀ تفسیر هم جلو مینشست، بهطوریکه ما را به شک انداخته بود (البتّه بهحسب ظاهر) که آیا این شخص واقعاً مسئلهای دارد یا نه؟1 این قضیه گذشت و ما هم همینطور در شک بودیم و انگار مدام به ما الهام میشد که حواسمان به این شخص باشد.2
وقتی که مرحوم آقای حدّاد به ایران تشریف آوردند و ما در خدمت ایشان به مشهد و عتبه بوسی علی بن موسی الرّضا مشرّف شدیم، یک شب ما را به مدرسۀ مرحوم آیةاللَه میلانی ـ رحمة اللَه علیه ـ دعوت کردند و افراد دیگری هم به آنجا آمده بودند.3
این قضیه گذشت تا اینکه ما به طهران آمدیم. چند روز بعد، این شخصی که به مسجد میآمد و اهل سؤال و اشکال و بحث بود، دوباره آمد و گفت:
- علیٰأیّحال خیلی از افرادی که میآمدند، افراد پخته و کارکردهای بودند و خام نبودند!
- این قضیه مربوط به خیلی وقت پیش است.
- من یادم هست که در آن شب، ساواکیها تمام این مدرسه را احاطه کرده بودند و همۀ رفت و آمدها کنترل شده بود. خیلی شب عجیبی بود! مرحوم آقا هم داستانش را در روح مجرد* آوردهاند.
*. روح مجرد، ص ٢٨٠ ـ ٢٨٢.
