
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
201آن آخر که در مسجد بودند، یک مفاتیح به دست میگرفتند و ما میدیدیم که نگاه اینها به مفاتیح است؛ حالا نمیدانم چیزی میخواندند یا نمیخواندند! دائماً با چشمشان اینطرف و آنطرف را نگاه میکردند و گاهی هم از ما مسئله میپرسیدند.
یک روز یکی از آنها نزد ما آمد و مسئلهای را سؤال کرد و گفت: «نظر شما راجع به این مسئله چیست؟» گفتم: «جواب مسئله این است!» گفت: «نظر آقا در این مسئله چیست؟» من فهمیدم که منظورش آقای خمینی بود. گفتم: «آقا هم نظرشان همین است.» خیال کرد ما نمیفهمیم، آهسته گفت: «منظورم حضرت آیةاللَه خمینی است.» من گفتم: «جانت درآید، از اوّل بگو که منظورت آیةاللَه خمینی است! برو و از همان کسی که تو را فرستاده، بپرس!» این شخص رفت و دیگر نیامد. بعد از او یک شخص دیگری آمد و مرتّب جایشان را عوض میکردند.
آقا سیّد مرتضی که یکی از رفقا است ـ خدا ایشان را حفظ کند و الآن در مشهد است ـ و بنده که یک چیزیمان هم میشد، خیلی سر به سر این اشخاص میگذاشتیم و پدرشان را در میآوردیم و اینها را ذلّه میکردیم!
آقا سیّد مرتضی میگفت:
یک دفعه ما وارد مسجد شدیم و دیدیم یک نفر بعد از ما وارد مسجد شد و آمد در کنار ما و شروع به نماز خواندن کرد. وقتی نمازم تمام شد، عبا و سجّادهام را جمع کردم و آنجا گذاشتم و آمدم بیرون تا سوار موتورم بشوم و بروم. آن شخص هم یک خُرده صبر کرد و دید که من سوار موتور شدهام که بروم، او هم بلند شد و بیرون آمد. وقتی که بیرون آمد من دوباره به داخل مسجد برگشتم! همینطور ایستاده بود [و نمیدانست الآن باید] چهکار کند!
خلاصه ما دوتا اینها را دست میانداختیم و از این کارها میکردیم!
یکی از این ساواکیها مدام به مسجد میآمد و از ما سؤال میکرد و میگفت: «نظر آقا چیست؟» و ما هم میگفتیم: «نظر آقا این است!» همیشه مشغول دعا و نیاز و گریه و «إلهی العَفو» بود و شبهای إحیا هم صدای گریهاش از همه بیشتر بالا
