
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
198دستۀ اوّل افرادی هستند که باطنشان خوب و ظاهرشان هم خوب است. اینها عالالعال هستند و به عبارتی حرف و مسئلهای دیگر در آنها نیست.
دستۀ دوّم افرادی هستند که ظاهرشان و کارهایشان ناپسند و زشت است و باطنشان هم خبیث و مکدّر و ظلمانی است؛ اینها هم از آنطرف عالالعال هستند!
دستۀ سوّم افرادی هستند که ظاهرشان ناموجّه است، انسان وقتی کارهایشان را میبیند خیلی خوشش نمیآید و میگوید: «این شخص چرا اینطوری میکند؟! این چه اخلاقی دارد؟! چرا این برخورد را دارد؟! چرا اینطوری صحبت کرد؟! چرا اینطوری برخورد کرد؟!» ظاهرشان این است که شلوغ پلوغ هستند و یک کار را خیلی با عجله انجام میدهند، ولی باطنشان باطن خوبی است؛ یعنی خوشباطن و صاف هستند.
در زمان پیامبر شخصی بود که هر روز به مدینه میآمد و زمانی که حضرت در مسجد بود، وارد مسجد میشد و پیغمبر را میدید و حضرت هم اشاراتی به او میکردند و او هم بهدنبال کارش میرفت و مدتها به همین کیفیّت بود. مدّتی گذشت تا اینکه این فرد به مسجد نیامد. یک روز پیغمبر سراغ او را گرفتند و فرمودند: «این شخصی که هر روز به مسجد میآمد و ما او را میدیدیم، چرا نیامده است؟!» گفتند: «یا رسولاللَه، او چند روز است که فوت کرده است.»1 پیغمبر خیلی اظهار تأسّف کردند و فرمودند: «عجب! خدا رحمتش کند و بیامرزد!» مردم گفتند: «یا رسول اللَه، این شخص آدم خیلی درستی هم نبود و خلاصه سر و گوشش میجنبید و خیلی هم مواظب راه رفتنش نبود و چهبسا ممکن بود به بعضیها نگاه کند!» و خلاصه مردم خیلی از او تعریف نکردند! حضرت فرمودند: «اگر او برده فروش بود خدا او را
- ظاهراً پیغمبر از فوت او مطّلع نشده بودند و او فوت شده بود و همان افراد هم او را دفن کرده بودند. اینطورکه از اخبار معلوم است در آنموقع هر کسی که فوت میکرد، به پیغمبر خبر نمیدادند، مثلاً اگر فردی در قبایلی در حاشیۀ مدینه فوت میکرد، او را همانجا دفن میکردند و مسئله فیصله پیدا میکرد، ولی اگر افراد معروفی بودند یا در خود مدینه بودند به پیغمبر اطّلاع میدادند.
