اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

آموزه‌های معرفت ج 3

شرح دعای ابوحمزه ثمالی

0
جلد ها

شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شی‌ءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی

آموزه‌های معرفت ج 3

167
  • ...1

  • و ما می‌ترسیم که به‌واسطۀ این رفاقت، آقا سیّد محمّدحسین متزلزل شود!

  • آقای حدّاد فرمودند:

  • آقا سیّد محمّدحسین کوه است، مگر باد می‌تواند او را متزلزل کند؟! تازه اگر هم رفت که رفت، ما خدا را داریم!2

    1. [ادامه تعلیقه صفحه قبل] شعبان همان سالی که به اتّفاق مرحوم آقا و اخوی بزرگ به مکّه مشرّف شدیم، پیش ایشان نشسته بودیم و یک عمامۀ سبز به سرم بسته بودم. سنّ من حدوداً شانزده سال و نیم بود. ایشان چپق می‌کشید، یک‌دفعه صدایی درآوردند و دیدیم که می‌خندد. گفتیم: «حاجی چرا می‌خندی؟!» گفت: «الآن دیدم که شما امسال با برادر بزرگتان به همراه حاج آقا دور کعبه می‌گردید!» اصلاً آن زمان مسائلی نبود، ولی از طرف دیگر هم می‌دانستیم که ایشان بی‌جهت نمی‌گوید و حرفش بی‌حساب نیست. علیٰ‌أیّ‌حال همان مطلب اتّفاق افتاد و همان سال ما به حج رفتیم. ایشان سرطان ریه داشت و خیلی مریض بود و تقریباً یکی دو ماه بعد از اینکه ما از حج برگشتیم به رحمت خدا رفت. ایشان با مرحوم آقا هم صیغۀ برادری و اخوّت خوانده بود. مرحوم آقا خیلی عجیب لوطی‌منش بود!در روز نیمۀ شعبان قبل از ظهر بود، من یک دیوان مغربی دستم بود. مغربی شعری دارد که می‌گوید:
      ما جام جهان‌نمای ذاتیم***ما مَظهر جملۀ صفاتیم
       *** این شعر از آن اشعاری است که مقام تجلّی توحید و فنای ذاتی را نشان می‌دهد. گفتم: «حاجی از اشعار مغربی برای شما بخوانم؟» گفت: «بخوان!»من خیلی از شعرهای مغربی را حفظ بودم و مقداری خواندم. ایشان یک‌دفعه گفت: «بس کن!» گفتم: «حاجی چه شده است؟» گفت: «پیغمبر هم این حرف‌ها را نمی‌زد!»ما هم می‌خندیدیم و با اینکه شانزده ساله بودیم با همین مطالبی که از آقا شنیده بودیم خودمان را درگیر مسئله می‌کردیم. خلاصه ما هم با او کاری نداشتیم و می‌خندیدیم و با او خوش بودیم؛ ولی در اواخر عمر چون آدم صادقی بود، خدا دستش را گرفت و مسئله برایش منکشَف شد که آنچه حق و حقیقت است، توحید است و همۀ آنها اشتباه می‌کرده‌اند! البتّه همان وقتی هم که مرحوم حاج هادی به مجالس دوستانش می‌رفت، به آنها اعتراض داشت و می‌گفت: «اگر من تا به‌حال یک رفیق دیده باشم، او آقا سیّد محمّدحسین است! شما به‌درد رفاقت نمی‌خورید!» ایشان در باطنش صادق بود و چقدر خوب است که انسان صادق باشد! *** . دیوان کامل شمس مغربی، ص ١٧٠.
    2. روح مجرّد، ص ٥٤٤:«حضرت آقا فرموده بودند: ”سیّد محمّدحسین؟! ابداً ابداً! او مانند کوه است! کجا متزلزل می‌شود؟!“ سپس فوراً فرموده بودند: ”فرض کن او هم برگردد و با من یک نفر هم نباشد، امّا من خدا دارم! خدای من با من است، گو در تمام عالم یک نفر حرف مرا نپذیرد!“»