
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
166ای بدبخت بیچاره، او از خدا میخواهد که دور و برش خلوت شود! مگر خودشان نفرمودند:
آن که در خانهاش صنم دارد *** گر نیاید برون چه غم دارد؟!1 من آقای حدّاد را دیدهام و از اوضاع و احوال ایشان اطّلاع دارم؛ او اصلاً نمیخواست با کسی حرف بزند! علما از نجف نزد ایشان میآمدند و ایشان تا آخر همینطور سرشان پایین بود تا اصلاً حرفی نزنند. آنها هم وقتی میدیدند که اینجا آمدهاند و ایشان حرفی نمیزنند، مطلبی را مطرح میکردند و البتّه نمیفهمیدند که اگر این یک ساعت را همینطور ساکت باشند و بعد بروند، بیشتر استفاده میکنند. آنها خیال میکردند که حتماً باید حرفی بزنند تا استفاده کنند! لذا میگفتند که یک چیزی بگوییم تا از ایشان استفاده کنیم! مرحوم آقای حدّاد هم سرشان را بلند میکردند و جوابی میدادند. بندهخدا، مگر ایشان تشنۀ این است که شخصی خدمت ایشان بیاید؟!
مقام عزّت و مناعت و رفعت آقای حدّاد در برابر افراد
آقای حدّاد در یک افقی بودند که به آقا سیّد عبدالکریم کشمیری ـ که از شاگردان مرحوم قاضی و از بزرگان و بسیار مرد عابد و زاهد و سالک و نازنین و بزرگواری بود و در همین قم از دنیا رفت ـ فرمودند: «کمتر به منزل من بیایید!»2
آنوقت شما میخواهید افراد را از دور این مرد کنار ببرید؟! خب بردارید ببرید! اصلاً خود او برایتان میفرستد؛ منتها او دیگر این کار را انجام نمیدهد که خودش بردارد و ببرد!
ببینید که در اینجا مقام عزّت و مناعت و رفعت، چقدر قوی و شدید است که وقتی آن شخص به مرحوم آقای حدّاد میگوید:
آقا سیّد محمّدحسین رفیق حاج هادی ابهری3 است و با او خیلی ارتباط دارد
- روح مجرّد، ص ٣٠٣.
- رجوع شود به مطلع انوار، ج ٢، ص ٤٦٣.
- خدا حاج هادی ابهری را بیامرزد و رحمتش کند! خیلی مرد بزرگ و اهل بکاء بود و البتّه با توحید میانۀ خیلی خوبی نداشت؛ ولی همین صراحت و صداقتش، او را نجات داد. در روز نیمۀ [ادامه در صفحه بعد]
