
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
164هر روز سر امام حسین را میبُری! امام حسین یعنی ولایت و هدایت! تو اگر جلوی راهنمایی و هدایت و راه هر شخصی را بگیری، یک سیّدالشّهدا را به قتل رساندهای!
بیپایه و اساس بودن تهمت تصوّف به مرحوم علاّمه طهرانی رضوان اللَه علیه
دلیل و مطلب روشن است، کسی که فرار نکرده است، بیایید و صحبت کنید! چطور وقتی آقا سیّد محمّدحسین وارد مجلس میشود همۀ شما ساکت میشوید؟! خب وقتی او هست، حرف بزنید! وقتی آقا سیّد محمّدحسین بیرون میرود، میگویید که این درویش است و بهدنبال مرحوم آقای حدّاد رفته و دینش را از دست داده است؟! میگفتند که آقا سیّد محمّدحسینِ بیچاره هم دیگر گرفتار شده است! خیال میکردند که ایشان بچّۀ پنج ساله است!
امروز یک نفر با من صحبت میکرد، به او گفتم: «فلانی، آیا شما خیال میکنید که با یک بچّۀ پنج ساله حرف میزنید؟! این چه طرز حرف زدن است؟! سنّ شما چقدر است؟! این حرفهایی که شما میزنید برای بچّههای شش هفت ساله است!» این مطالبی را که خدمتتان عرض میکنم، همان چیزهایی است که از مرحوم آقا یاد گرفتهام. افرادی که این حرفها را میزدند مختلف بودند و تصوّر نشود که [از افراد عادی بودند]، بعضی از آنها مریض شفا میدادند!
چند سال پیش در یک مجلس خویشاوندی بودیم. شخصی در آن مجلس در جلوی اقربا و خویشاوندان ما را نصیحت میکرد و ما هیچ نمیگفتیم. دوباره نصیحت کرد و ما هیچ نگفتیم. گفتیم که بسیار خوب، بگذار بگوید، ما نصیحت را گوش میدهیم. تا اینکه مطلب به جایی رسید که دیدم دیگر نمیشود چیزی نگفت. آخر هر چیزی حدّی دارد!
آن بندهخدا گفت: «مخدّرهای خواب دیده و بهواسطۀ آن خواب بهشت را انتخاب کرده است، شما هم بیا و بهشت را انتخاب کن!» اوّل چیزی نگفتم و لبخندی زدم. بعد در آنجا حرفی به ما زده شد. من گفتم: حالا که اینطور شد پس بگذارید من هم بگویم! در آنجا گفتم:
اگر قرار باشد که منِ چهل و دو ساله بخواهم بیست و پنچ سال درس و
