
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
161این اوّل فلاح و رستگاری و نجات تو بود؛ چون آدم که با درد زندگی نمیکند!
تشبیه لطیف امراض نفسانی به دندان درد
میگویند: هر عضوی از اعضای بدن که ألم و مرضی برایش پیش بیاید، فوراً خودش را نشان میدهد. منبابمثال اگر انسان دست درد یا روماتیسم یا سر درد بگیرد، بیماری فوراً خود را نشان میدهد و انسان سراغ طبیب و علاج و مداوا میرود و طبیب به او میگوید که این سر درد بهخاطر سرماخوردگی یا میگرن یا ناراحتیهای روده یا فشار خون و یا امتلاء معده است، چون وقتی معده پر باشد به دیافراگم فشار میآورد و فشار به دیافراگم موجب سردرد میشود. امّا دندان اینطور نیست؛ وقتی مرضی در دندان پیدا میشود بهجای درد، بیشتر پوسیدگی پیدا میکند؛ مثل انسانی که موقع حمله عقبنشینی میکند، و زمانی درد میگیرد که به عصب بیچاره رسیده است و معالجۀ عصب میخواهد.
این مسئله هم همینطور است؛ ما مدام سر خدا را کلاه میگذاریم و خدا هم میگوید: «بسیار خوب، باشد!» دوباره یک قدم جلوتر میرویم، خدا هم یک قدم عقب میرود؛ البتّه ما میگوییم عقب میرود، ولی در واقع وقتی ما با توجیه و تأویل به او حمله میکنیم [او سر جایش ایستاده است] و ما میگوییم: «این مسئله را گذراندیم و ختم به خیر شد!»
ما چقدر در این مدّت کلکها دیدهایم! واقعاً وقتی که من میدیدم اصلاً نا خود آگاه خندهام میگرفت و میگفتم که این بندگان خدا کجا هستند؟! چقدر غفلت دارند؟! میگویند: «این کار را انجام دهیم تا برنده شویم و بالا قرار بگیریم و رو دست بیاییم!» راه خدا که بالا و رو دست ندارد؛ راه خدا همین است، راهت را بگیر و برو جلو! میگویند: «با فلان مقام مملکتی ملاقات کنیم و از دیگران بدگویی کنیم تا به او نزدیک شویم!» خب بعد از آن چه شد؟! آقا، بهجای این کارها بیا و به حق اعتراف کن و خودت را راحت کن! چرا اینقدر اینطرف و آنطرف میروی؟! چرا اینقدر خودت را اذیّت میکنی؟! چرا نمیخواهی به حق اعتراف کنی؟! بیا و به حق اعتراف کن و راحت شو و از خستگی و تعب بیرون بیا! یک «بله» گفتن که اینقدر زحمت ندارد! خیلی عجیب است! چه اتّفاقی برای انسان میافتد که این زحمات را به جان خود میخرد، امّا یک
