
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
125و اللَه علَی ما أقولُ وَکیل1 که تمام حرف و کلام مرحوم پدر ما در زمان حیاتشان این بود که فقط به فکر خودت باش! این چیزی بود که من از پدرم نپذیرفتم و الآن چوبش را میخورم! ایشان به من میفرمودند:
فلانی، فقط به فکر خودت باش، فقط مواظب خودت باش! از اینکه اینقدر میآیند و تو را به اینطرف و آنطرف میبرند، گول نخور!
رفقا میدانند که در زمان مرحوم آقا وقتی که رفقا میخواستند مجلسی را تشکیل بدهند، اوّل از من وقت میگرفتند و بعد سراغ بقیّۀ افراد میرفتند. همین افرادی که الآن ما را مُرتد و مُحارب با امام زمان میدانند، در زمان مرحوم آقا اینطور بودند! آنوقت این مسئله جای خنده و جای عبرت ندارد؟! وضع اینطور است! رفقایی که در مشهد بودند میدانند که قضایا چه بوده است. البتّه همۀ اینها برای انسان عبرت است. «ره چنان رو که رهروان رفتند!»2 ما باید همان کاری را انجام بدهیم که بزرگان انجام دادهاند و به نتیجه رسیدهاند؛ بقیّۀ افراد هم ماندند و از قافله عقب افتادند!
آثار سوء دخالت در امور دیگران و غفلت از خود
آن افرادی که در زمان مرحوم آقای حدّاد، مشمول غضب و سَخط ایشان شدند هم همینطور بودند؛ فضولِ کار مردم بودند! به تو چه ارتباطی دارد که این شخص اینطوری کرد یا آن شخص آنطوری کرد؟! مرحوم آقای حدّاد ناراحت میشدند و من خودم شاهد بودم که رگهای گردنشان متورّم میشد و میگفتند: «به تو چه مربوط است که دخالت میکنی؟! چه کسی به تو مسئولیّت داده است؟!»
اینکه شخصی این کار را انجام میدهد به این دلیل است که خودش را فراموش میکند، دردهای خودش را فراموش میکند، بیچارگی و بدبختی خودش را فراموش میکند! آقا، آن شخص هم خدایی دارد، آن شخص هم راهی دارد! تو فعلاً خودت
- اقتباس از سوره قصص (٢٨) آیه ٢٨.
- دیوان شاه نعمت اللَه ولی، مثنوی ٥٦:
ره چنان رو که رهروان رفتند *** راه رفتند و ناگهان رفتند
