
عنوان بصری ج5
حقیقت عبودیت
شرح فقره «ما حقیقة العبودیة؟ قال: ثلاثة اشیاء ...»
عنوان بصری ج5
32حکایت امام زمان علیه السّلام و مرد صابونفروش
یکی از آن افراد، همین شخصی بوده که الآن حکایتش را عرض میکنم: [فردی بود که] خیلی دعا و توسّل میکرد که خدا زیارت آن حضرت را قسمتش کند تا اینکه بالأخره بعد اللّتیّا و الّتی، حضرت به یکی از همان افرادی که در این دنیا دارای عناوین خاصّی هستند و با آن حضرت ارتباط دارند، امر میکنند که فلان کس را به نزد ما بیاور! اتّفاقاً شغل این شخص صابونپزی بوده است و در آنموقع مقدار زیادی صابون درست کرده بود و روی پشت بام منزلش چیده بوده تا اینکه آفتاب آنها را خشک کند.
آن شخص میآید تا او را به خدمت حضرت ببرد. مرد صابونفروش سر از پا نمیشناسد و همینطور حرکت میکنند و میآیند تا اینکه به کنار دریا میرسند. آن شخص میگوید: «به من توجّه کن و با من بیا!» و روی آب حرکت میکند. مرد صابونفروش هم همینطور میآید و روی آب حرکت میکند و جلو میآید تا یکمرتبه میبیند در آسمان ابر آمد و ابرها متراکم شد و شروع به باریدن کرد. یکمرتبه در دلش گفت: «ای دادِ بیداد، الآن همۀ صابونهایی که درست کردهام خراب میشود!»
به محض اینکه این خطور به ذهنش میآید، در دریا فرو میرود! آن شخص برمیگردد و میگوید: «چه شد؟ چهکار کردی؟ چرا نمیآیی؟!» و خلاصه دست او را که دارد دست و پا میزند، میگیرد. گفت: «من وقتی دیدم ابر آمد، یکدفعه یاد صابونهایی که در خانه درست کرده بودم افتادم که الآن خراب میشود!» گفت: «ای دادِ بیداد، کارت را خراب کردی! حالا عیب ندارد، بیا برویم ببینیم چه میشود!» آمدند تا به کنار دریا رسیدند. از دور نگاه کرد دید خیمهای هست! نزدیک خیمه شدند. گفت: «صبر کن تا من اوّل بروم و برای تو اجازه بگیرم و بعد تو بیایی!» وقتی که آن شخص رفت، مرد صابونفروش صدای حضرت را شنید که فرمود:
رُدّوه فإنّه رجلٌ صابونیٌّ؛ «این شخص را رد کنید، او صابونفروش است!»
