
عنوان بصری ج5
حقیقت عبودیت
شرح فقره «ما حقیقة العبودیة؟ قال: ثلاثة اشیاء ...»
عنوان بصری ج5
194کنم. همینطور که ایستاده و منتظر واگن بودم، یکمرتبه دیدم یک شخص دهاتی که یک لباس بلند پوشیده بود و یک کلاه دهاتی بر سر گذاشته بود و معلوم بود که ظاهراً زائر است و برای زیارت آمده است، خطاب به من گفت: «فلانی، شاید واگن نیاید و دیر شود، بیا با هم قدم بزنیم و آهستهآهسته برویم! میرسیم، راه زیادی تا نجف نیست، بیشتر از دو فرسخ راه نیست!»
ما با او به راه افتادیم و او شروع کرد و از حال و احوال ما سؤال کردن که حالت چطور است؟ زن و بچّه داری؟ حالشان چطور است؟ و خلاصه یکخرده با ما خوش و بش کرد و همینطور که جلو آمدیم کمکم صحبت را به راه خدا و مسیر عرفان و سِلک الیاللَه کشاند. من به او گفتم: «آقا، از این حرفها به ما نزن! گوش ما از این حرفها پر است! ما به همه جا رفتهایم و همهجا را گردش کردهایم و هیچ فایدهای در آن ندیدهایم!»
ایشان گفت: «جان من، اگر شما بعضی از جاها رفتهاید و افراد ناباب را دیدهاید که راه غلط را پیمودهاند، دلیل بر این نیست که اصل عرفان را زیر سؤال ببرید!» من گفتم: «نه، من اصلاً قبول ندارم!»
ایشان هرچه گفت فایدهای نداشت، تا اینکه به خندقی رسیدیم که بین کوفه و نجف بود و دور کوفه را احاطه کرده بود.1 از من پرسید: «چه میخواهی ببینی تا مطمئن شوی؟» فکری کردم و گفتم: «مرده زنده کردن!» او گفت: «مرده زنده کردن که کاری ندارد! این برای بچّهمکتبیهای این راه است! مرده زنده کردن دیگر چیست؟!» گفتم: «اگر تو برای ما مرده زنده بکنی، ما دیگر حرفی نداریم!» آن شخص گفت: «حالا نگاه کن و ببین!»
داخل آن خندق نگاه کردم و دیدم که حیواناتی از جمله کبوتر در آنجا افتاده بود. چشمم به کبوتری مرده افتاد که بال و پرش ریخته بود و مندرس شده بود و از هم جدا میشد! او گفت: «حالا آن را نزد من بیاور!» من هم رفتم و کبوتر مرده را نزد ایشان بردم. ایشان دعایی کرد و در کبوتر دمید، ناگهان کبوتر مرده بال درآورد و زنده شد و پرواز کرد!
- الآن فقط آثاری از آن مانده است.
