
قواعد فقهیه ج1
قاعدۀ لا ضرر و لا ضرار (بخش اول)
روایاتِ شیعه و سنی بهعنوان دو گروه که با هم ارتباط اجتماعی داشتهاند، همراه با یکدیگر مورد بررسی قرار گرفته است و در ضمنِ تحلیل روایات، به فضای تاریخی و قرائن خارجیِ صدور روایت، توجه شده است. علاوه بر اقوال بزرگانی مثل میرزای نائینی و آخوند خراسانی، آرائی از فقهای معاصر مانند آیةالله سیستانی نیز مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. علاوه بر مثالهای فردیِ «لا ضرر»، دیدگاه کلان و تطبیقاتِ اجتماعی این قاعده نیز بیان شده است. در ضمن بیان مباحث فقهی، برخی آراء اصولیِ آیتالله طهرانی و همچنین مباحث بدیع اجتماعی و معرفتی نیز مطرح گردیده است.
قواعد فقهیه ج1
119چون «لا ضررَ» بر حکم تشریعی دلالت نمیکند، پس مقتضای أخذ به شفعه، به همین مورد خاص مربوط میشود، و این مقتضای قاعده نیست.
«لا ضررَ» چون بر جعل حکم تشریعی دلالت نمیکند، در أخذ به شفعه دچار محذور و مشکل میشویم. ایشان برای خروج از این محذوریت میگوید: «تناسبی بین این قاعده و بین حدیثِ أخذ به شفعه نیست.» و این بهخاطر معنای ارتکازی در ذهن ایشان است؛ اما اگر «لا ضررَ» را به معنایی تفسیر کنیم که با أخذ به شفعه هم سازگار باشد در اینصورت دیگر هیچ محذوریّتی در اینجا باقی نمیماند. البته اینکه ما این جمله را به چه معنایی تفسیر بکنیم، بعداً میآید.1
پاسخ سومی که به اشکال ایشان داده شده است این است:
در اینجا گرچه «لا ضررَ و لا ضِرارَ» در قضیۀ سَمُره بر نهی تکلیفی و حرمت اضرار به غیر دلالت میکند، ولی در حدیث شفعه به مقتضای تناسب بین حکم و موضوع، «لا ضررَ» بر جعل حکم تشریعی دلالت میکند که همان حکم وضعی أخذ به شفعه است؛ چون منافاتی ندارد که یک جملۀ واحد در هر سیاقی معنای متفاوتی بدهد، مثلاً چون در قضیۀ سَمُره مسئلۀ اضرار به غیر مطرح است لذا در آنجا حکم تحریمی افاده میکند، ولی در مسئلۀ شفعه برای جعل حکمی که ضرر را ردّ کند أخذ به شفعه جعل میکند، و بین این دو هیچگونه منافاتی نیست.2
این جوابی که داده شده است به نظر خالی از تأمل نیست، بهجهتاینکه یا باید این عبارت «لا ضررَ و لا ضِرارَ» را بر معنای مشترکی حمل کنیم که آن معنای مشترک، هم در مورد قضیۀ سَمُره و هم در مورد قضیۀ شفعه مصداق داشته باشد، یا باید قائل شویم که «لا ضررَ» به اشتراک لفظی در دو معنا وضع شده است، هم حرمت تکلیفیه و هم حرمت وضعیه.
- رجوع شود به قاعدة لاضرر و لاضرار، سیستانی، ص ٤٧.
- رجوع شود به همان، ص ٤٨.
