
عرفان حافظ شيرازي وملامحمدمولوي صاحب« مثنوي معنوي» مُخّ اسلام است
عرفان حافظ شيرازي وملامحمدمولوي صاحب« مثنوي معنوي» مُخّ اسلام است
3مثلاً اين غزل را در وصف حضرت صاحب الزّمان سروده، و از غيبت و انتظار وي ياد کرده، و خود را از مشتاقان و شيفتگانش معرّفي نموده است؛ وليکن با چه عبارات نمکين، و اشارات دلنشين، و کنايات و استعاراتي که حقّاً بي اختيار بر زبان جاري ميشود که او لسان الغيب است:
سَلامُ اللَه ما کرَّ اللَيالـي *** وَ جاوَبَتِ الْمَثانـي وَ الْمَثالـي (١) عَلي وادي الأراک وَ مَن عَلَيْها *** وَ دارٍ بِاللِوَي1فَوْقَ الرِّمالِ (٢) دعا گوي غريبان جهانم *** وَ أ دْعو بِالتَّواتُرِ وَ التَّوالـي (٣) به هر منزل که رو آرد خدا را *** نگه دارش به لطف لا يزالي (٤) منال اي دل که در زنجير زلفش *** همه جمعيّت است آشفته حالي (٥) زخَطّت صد جمال ديگر افزود *** که عمرت باد صد سال جلالي (٦) تو ميبايد که باشي ورنه سهل است *** زيانِ مايه جانيّ و مالي(٧) بدان نقّاش قدرت آفرين باد *** که گِرد مَه کشد خطّ هِلالي (٨) فَحُبُّک راحَتـي فـي کلِّ حيـنٍ *** وَ ذِکرُک مونِسي فـي کلِّ حالِ (٩) سويداي دل من تا قيامت *** مباد از شور سوداي تو خالي (١٠) کـجـا يابـم وصال چون تو شاهـي *** من بد نام رِند لا اُبالي (١١) خدا دانـد کـه حافظ را غـرض چيست *** وَ عِـلْمُ اللَه حَسْبـي مِن سُؤالـي (١٢) و در تعليقه گويد: اين بيت هم در آن غزل است و گويا از خواجه باشد:
أموتُ صَبابَة يا لَيْتَ شِعْري ** مَتَي نَطَقَ الْبَشيـرُ عَنِ الْوِصالِ (١٣)2
در بيت اول و دوم ميگويد: سلام خدا باد پيوسته و هميشه تا وقتي که شبها مرتّباً يکي پس از ديگري ميآيند و ميروند، و طلوع و غروب موجب پياپي درآمدن آنهاست، تا زمين و خورشيد و ماه و ستارگان باقي است، و تا وقتي که رشتههاي دو صدايه و سه صدايه تارها و نغمهها و آهنگهاي چنگها و سازها مينوازند و قدرت و تاب و توانشان براي بلند داشتن اين سرود باقياست (زيرا مثاني به معني صداهاي دوبارهاي است که تار و چنگ ميدهد، و مَثالي در أصل مَثالِث بوده است يعني صداهاي سه باره که از آنها شنيده ميشود.) بر وادي اراک که منزلگاه حضرت حجّت است (زيرا سرزمين اراک سرزمين حجاز است که در آنجا فقط درخت اراک وجود دارد.) و بر آن کسي که بر فراز آن زمين سکونت دارد و بر خانهاي که در قسمت نهائي در آن بالاي رَمْلهاو شنها بنا شده است.
- اللِوي بر وزن إلـي، بالکسرِ والقسرِ: منقطعُ الرَّملِ و هو ما الْتَوَي من الرَّمل، و ألْوَي القومُ: صاروا إلـي لِوَي الرّملِ
- ديوان حافظ شيرازي» طبع پژمان، ص ٢١٢، غزل ٤٦٣
