عشق ، عشق خداست و باید به او عاشق شد
2بسم اللَه الرحمن الرحیم
[داستان ذیل سرگذشت حاج امامقلی نخجوانی به نقل از مرحوم آیت اللَه سیّد علی قاضی طباطبایی میباشد:]
حضرت آیة اللَه حاج شیخ عبّاس قوچانی (ره) میفرمودند:
داستان اساتید عرفانی مرحوم قاضی ـ قدّس سرّه ـ از قرار نقل خودشان بدین طریق بوده است که: استاد اوّل ایشان، پدرشان آقا سیّد حسین قاضی، و او شاگرد امامقلی نخجوانی، و او شاگرد آقا سیّد قریش قزوینی بوده است. از این قرار که:
امامقلی نخجوانی در نخجوان در زمان شباب خود، عاشق یک پسر ارمنی میشود و به طوری عشق او بر او غالب میگردد که خواب و خوراک را از او میگیرد، و روزی که در معبر و خیابان در اندیشۀ خود با او مشغول و سراسیمه و حیاری میرفته است، کسی از پشت سر دست به شانۀ او میگذارد و میگوید:
”این راه عشق نیست و این عشق درست نیست! عشق، عشق خداست و باید به او عاشق شد.“
به مجرّد این کلام عشقش تبدیل به عشق خدا میشود، آن عشق به گونهای از بین میرود که اثری از آن به جای نمیماند و عشق خداوند تمام وجودش را فرا میگیرد.
پس از چند روز، باز آن مرد به او میرسد و این، از او، راه وصول و چاره میطلبد، او میگوید: ”باید بروی به مکّۀ مکرّمه و در آنجا اقامت کنی تا کارت درست گردد.“
امامقلی از او دستور میگیرد و به مکّه رهسپار میشود و چهار سال درنگ میکند و به مقصودش نمیرسد، و پس از گذشت این زمان به او گفته میشود:
باید به مشهد مقدّس خدمت حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام بروی و در آنجا به چارهات می رسی!“
امامقلی از مکّۀ مشرّفه به صوب خراسان رهسپار و سه ماه تمام در مشهد مقدّس به توسّلات و زیارات حضرت امام رضا علیهالسّلام اشتغال میورزد و مع ذلک فتح بابی برای وی نمیشود؛ پس از گذشت سه ماه از جانب حضرت رضا علیهالسّلام به او گفته میشود:

