
شخصي که عمدا حج نرود به دين يهود يا نصاري از دنيا مي رود
شخصي که عمدا حج نرود به دين يهود يا نصاري از دنيا مي رود
3در اينحال، حضرت سيدالشهدا عليهالسلام فوراً حاضر شدند و گفتند: «آنچه ميگویي درست است، ولي چون عمداً حجّ واجب را تا مرگ به تأخير انداختهاي، گريبانت را گرفته است؛ فلهذا در حكم خدا و سنّت الهيّه چنين جاري شده است كه بر آیين اسلام نميري! و من فقط براي تو يك كار ميتوانم بكنم و آن اين است كه در نزد خدا شفاعت كنم، تا به تو عمر دهد؛ و حجّ خودت را انجام دهي؛ آنوقت به دين اسلام خواهي مُرد!»
حضرت فرمودند: «من اينَك شفاعت كردم؛ و خداوند سيسال به تو عمر داد؛ حَجَّت را بجاي بياور!»
آن مرد ميگويد: «من چشمان خود را باز كردم، ديدم در قبرستان تاريك تنها هستم و فقط يك قاري قرآن بر بالاي سر نشسته و قرآن تلاوت ميكند. او همينكه خواست وحشت كند، گفتم: ”مترس؛ من زنده هستم!“ اقوام و ارحام و فرزندان آمدند؛ و حياتمان براي آنها آنقدر لذّتبخش بود كه قابل توصيف نيست. من آماده تهيّۀ مقدّمات حجّ بيتاللَه الحرام شدم؛ تا هنوز سر سال نرسيده بود كه موسم حجّ شد و من با كاروان از همدان به راه افتاديم. در بيرون دروازۀ شهر بسياري [برای] بدرقۀ ما آمده بودند و ارحام و فرندان من گريه ميكردند و نگران حال من بودند كه شايد نتوانم از عهدۀ حجّ برآيم و از دنيا بروم؛ چون در آن سنوات و اوقات، مسافرت به حجّ بسيار مشكل بود؛ و چه بسيار از حاجيان در راه ميمُردند. من كه تا آن زمان، قضيۀ شفاعت حضرت امام حسين عليه السلام و داستان تعذيب نكيرَين و عدم اسلام مُسَوِّف حجّ را براي كسي بازگو نكرده بودم و پيوسته مترصّد بودم تا ببينم: «چه ميشود! آيا من موفّق به حج ميشوم يا نه؟» در آن وقت، فرزندان را بهدور خود جمع كردم؛ و مطلب را براي ايشان گفتم؛ و گفتم كه مطمئن باشيد من به سلامت بر ميگردم؛ و بيستونه سال ديگر هم عمر ميكنم. و همينطور هم شد.»
