رسالهای در حقیقت فناء فی اللَه
4در این صورت اگر بگوئیم: عین ثابت در زید باقی میماند، یکی از دو محال لازم میآید: یا فناء را فنای تامّ و تمام فرض ننمودهایم و از وجود و إنیّت زید که وی را از غیر تمایز دهد، قدری در آن بجای نهادهایم، و این خُلف است؛ زیرا معنی فنای تام این نیست. و این زید با معیّت عین ثابتش نمیتواند در ذات وارد شود؛ زیرا ذات، بسیط من جمیع الجهات است و ورود وی در ذات مستلزم شکستن و محدودیّت و ترکیب ذات میگردد، که محال است.
پس نه ذات از بساطت رفع ید میکند، و نه زید بما أنَّهُ زیدٌ میتواند وارد در ذات گردد. عین ثابت عبارةٌ أخری از أنانیّت و ماهیّت و مابهالامتیاز زید است؛ و چگونه حقّ ورود در ذات را دارد در حالیکه ذاتْ بسیط من جمیع الجهات میباشد.
بنابراین، یا باید وصول به مقام فناءِ ذاتی را بالمرّه إنکار کنیم، و یا فناء را که حقیقةً نیستی و اندکاک میباشد دیگر چیزی بدان نیافزائیم و عین ثابت را با او همراه ننمائیم.
التزام به عین ثابت در ذات، یا مستلزم محدودیّت و ترکیب ذات میباشد، یا از اوّل فنا را فنا فرض ننمودن و صبغۀ نیستی تامّ و تمام به او نبخشودن است؛ یعنی فنای در صفات. ما میگوئیم: تعیّن یعنی زید، و اطلاق یعنی ذات.
بنابر وحدت وجود حقّۀ حقیقیّه (که اثبات آن مستلزم قول به تشخّص وجود میباشد) یک ذات بحت و بسیط و لایتناهی نمیتواند در وجود زید محدود گردد؛ و إلاّ از وحدت و تشخّص میافتد و صبغۀ تناهی و ترکیب و بالأخره حدوث به خود میگیرد؛ و این خلاف برهان است.
شما اگر به این ذات بسیط که وجود است و تجرّد و بساطت دارد، به نظر همان بساطت نگریستید، خداست، ذات است، قدیم است، إلی آخر از أسمای حُسنای او؛ و اگر به نظر تعیّن که محدود و مقیّد است نظر کردید، زید است و حادث و مرکّب.

