
روایتی از موسی بن جعفر درباره گفتار رسول خدا علیهما السلام در آخرین منبر
روایتی از موسی بن جعفر درباره گفتار رسول خدا علیهما السلام در آخرین منبر
3بسم اللَه الرحمن الرحیم
سَید الفقهاء العِظام علىّ بن طاووس- تَغَمّده اللَه فى رضوانه- در «طرائف» خود مرفوعاً از عیسى آورده است که گفت: من از حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیهما السلام پرسیدم که نظر شما چیست؟! مردم بسیار مىگویند که رسول خدا صلى اللَه علیه و آله امر کردند که ابوبکر با مردم نماز گزارد سپس عمر؟! حضرت قدرى مکث نموده سر خود را به زیر انداخته و پس از آن گفتند: این طور نیست که مردم مىگویند ولیکن تو اى عیسى در امور بسیار بحث مىکنى و تا مطلب بر تو روشن نشود دست برنمىدارى! عیسى مىگوید: من گفتم: پدر و مادرم فدایت شود من از تو سؤال مىکنم حقیقت امر را از آنچه که براى دین من منفعت دارد، چرا که نگرانم از آنکه گمراه شوم از روى جهالت، امّا چون تو کسى را بیابم مطلب را براى من روشن مىکند!
حضرت فرمود: چون مرض رسول اللَه سنگین شد، على را خواست و سرش را در دامن او گذاشت و بیهوش شد، و موقع نماز فرارسید و اعلان نماز داده شد. عائشه بیرون رفت و گفت: اى عُمَر بیرون رو و با مردم نماز بخوان!
عمر گفت: پدرت سزاوارتر است. عائشه گفت: راست مىگویى ولیکن او مرد نرمى است و من نگرانم از اینکه مردم بر او بجهند. عمر گفت: او نماز بخواند، اگر کسى بر او جَسْت یا حرکتى از متحرّکى پدیدار شد من کفایت مىکنم. عائشه گفت: علاوه بر این محمّد بیهوش است و من گمان ندارم از این بیهوشى دیگر به هوش آید و آن مرد به او مشغول است- و مراد عائشه على بود- اى عمر به نماز مبادرت جو پیش از آنکه به هوش آید، زیرا من نگرانم اگر به هوش آید على را به نماز امر کند؛ و از دیشب تا به حال سخنان پنهانى را که با على مىگوید دانستهام و در آخر گفتارش بود که مىگفت: الصّلَوة الصّلَوة.
