اشعاري از فؤاد کرماني در ستايش رسول اكرم «صلي اللَه عليه وآله و سلم»
اشعاري از فؤاد کرماني در ستايش رسول اكرم
5كه نبود و نیست بجز یكی همه در ظواهر و در نهان *** بخود آی و با دل خود بگو كه ز كیست بینش و عقل و جان به خدا ز چشم خدا نگر به توجّهات محمّدی
ز حجاب ظلمت حس درآ لمعات وجه خدا نگر *** بگشای دیده چو مشتری مه آفتاب لقا نگر چو فنا فناست مجو تو بقا بجوی و بقا نگر *** ملكوت غیب و شهاده را همه در ظهور و خفا نگر كه مشعشع آمده هر یكی ز تشعشعات محمّدی
چو سرشت آدم پاك دم ز خداست قابل تربیت *** كه رسد ز مایۀ بندگی به علو پایۀ سلطنت همه كس نیافت به سعی خود ره این شرافت و منزلت *** چه سعادت این كف خاك را كه رسد به جنّت معرفت در این بهشت گشوده شد ز مجاهدات محمّدی
كه ز دست نفس گمان برد كه بدست خویش امان برد *** به یقین امان نبرد كسی مگر این امان به گمان برد دهد آنكه دست بدست او تو گمان مدار كه جان برد *** كه زدست نفس بدست خود گه پنجه پنجه توان برد شكنند ساعد او مگر به مساعدات محمّدی
ز ازل به آب محبّتش چو مخمر آمده ذات ها *** تو بگو فؤاد مدیح او كه دهد جلای صفات ما چه غم از هلاك بدن ترا كه بروج است نجات ما *** چو درین قوالب عنصری به حیات اوست حیات ما نبود چگونه ممات ما به تبع ممات محمّدی
/

