
گفتگوى علامه طهرانی با برخى علماى اهل سنّت در مسجد الحرام
گفتگوى علامه طهرانی با برخى علماى اهل سنّت در مسجد الحرام
5«من عبور مى کنم و مى گذرم بر دیوار شهر لیلى؛ و آن شهر را مى بوسم؛ و آن دیوار را مى بوسم.
و این طور نیست که دل من از محبّت شهر و دیار، آکنده باشد؛ ولیکن دل من سرشار از محبّت آن کسى است که در شهر سکونت گزیده است.»1
شیخ عُمَر عَادِل در این حال با کمال ناراحتى و عصبانیت رو به من کرد و گفت: یا سَیدُ! و اللَه هُم مُشْرِکونَ؛ هُمْ مُشْرِکونَ! سوگند به خدا که خود این وَهّابی ها شرک هستند؛ آنگاه گفت:
من امروز صبح پس از انجام فریضه صبح و طواف، دیدم جماعتى از ایرانیان ایستاده اند؛ و یک نفر براى آنها دعا مى کند؛ و آنها هم دعا را با او مى خوانند.
آن دعا خواننده مى گفت: إلَهى بِحَق فَاطِمَة وَ ابِیهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنیهَا وَ السّرّ الْمُسْتَودَعِ فِیهَا کذَا وَ کذَا: «خداوندا به حقّ فاطمه و پدرش؛ و به حقّ شوهرش و پسرانش؛ و به حقّ سِرّى که در او به ودیعت نهاده شده است؛ ترا سوگند مى دهیم که حاجات ما را برآورده کنى امام جماعت همین مسجد: مسجد الحرام از آنجا مى گذشت؛ و به آنها نهیب زد: این شرک است؛ نگوئید! از فاطمه چیزى خواستن شرک است!
من بسیار ناراحت شدم؛ جلو رفتم و گفتم: إخْسَأْ! إخْسَأْ! خفه شو و لال شو، و ساکت شو، و برو گم شو!
و بعد به او گفتم از تو سؤالى دارم (و سوگند به خداوند و به این بیت که: این مطلب و این سؤال را أبداً در جائى ندیده بودم؛ و در کتابى نخوانده بودم؛ و قبلًا هم به نظر من نیامده بود؛ و در همان حال گویا بر دل من الهام شد که این طور بگو) و آن سؤال این است که: مى دانى که: چون پیراهن یوسف را از مصر آوردند؛ و در کنْعان بر سر یعقوب که کور شده بود؛ انداختند چشمش باز و بینا شد؟
-
بوسه گر بر در زنم لیلى بود *** خاک اگر بر سر کنیم لیلى بود
-
