نقد دیدگاه احساسی نسبت به واقعۀ عاشوراء
9لا تُحْرِقی قَلْبی بِدَمْعِکِ حَسْرَةً *** ما دامَ مِنّی الرّوحُ فی جُثْمانی «قلب مرا با سرشکت آتش مزن، این سرشکی که از روی حسرت میریزد؛ تا وقتی که جان در بدن دارم!»
و به عبارت مختصر و کوتاه: داستان کربلا داستان بسیار غامض و پیچیدهای است. عیناً مانند سکّه دو رو میباشد: یک روی آن عشق و شور و نیل و فوز حضرت سید الشّهداء علیه السّلام میباشد به آن عوالم، و روی دیگر آن غصّه و اندوه و عذاب و شکنجه و گریه میباشد. اما کسی میتواند آن روی سکّه را تماشا کند که این رو را دیده و تماشا کرده و از آن عبور نموده باشد؛ بِمِثْل هذا فلْیَعملِ العامِلون.12
توضیحی راجع به علت حالت ابتهاج مرحوم حداد در دهۀ عاشورا
اصلاً حال و برداشت حضرت آقای حدّاد از قضایای کربلا با برداشت ما متفاوت است و تفاوت جوهری دارد، یعنی ایشان در یک مرتبهای فکر میکنند که اصلاً ما نمیفهمیم که حالا بخواهیم شادی کنیم یا عزاداری کنیم، ایشان هم شادی نکردند! کجا مرحوم آقا در روح مجرّد آوردند که ایشان شادی میکنند؟! ایشان میگفتند: «حضرت آقای حدّاد منبسط بودند»، منبسط یعنی آدم یک نوع حالت بشاشت خاصی که حاکی از رضایت و آرامش درون باشد دارد؛ دیدید بعضیها که بیماری دارند و دکتر به آنها گفته که مریض هستید، وقتی که شما با ایشان ملاقات میکنید حوصله ندارند جواب بدهند، این را میگویند قبض؛ یعنی منقبض. دیدید بعضیها که چک آنها برگشته اصلاً حال جواب دادن ندارند؛ و وقتی جواب میدهند، میگویند: «چیه؟! و فلان؟!» این را منقبض میگویند. دیدید بعضیها که مصیبتی به ایشان وارد شده همیشه حالت انقباض دارند. یعنی در هم رفتهاند و اخم کردن، درگیر خود بودن، حال و هوای آدم را نداشتن، جواب سوال را ندادن، این را انقباض میگویند
انبساط نه، آدم با بعضیها میرود سلام میکند؛ جواب میدهند، «سلام و علیکم» بیا بنشین، برویم چایی درست کنیم. این انبساط است.و لازم نیست حتماً خنده باشد، قهقهه باشد، ممکن است انسان چایی هم بخورد و منبسط بشود، انبساط یعنی؛ حالت بشاشت درون.
- روح مجرّد، ص ٨٤ ـ ٨٧.
- شرح حدیث عنوان بصری، مجلس ١٨٤:
این کسانی که اعتراض میکنند و از روی نادانی بر این مطالب خرده میگیرند، باید از آنها سؤال کرد که آیا منظور مرحوم آقا ـ رضوان اللَه علیه ـ که حالت بهجت عجیب به ایشان دست میداد و دانههای اشک همینطور مثل ناودان جاری بود، این خنده است؟!در خنده که آدم اشکش نمیآید! حالا بعضی از خندهها است که آدم انجام میدهد. یعنی ایشان میخندیدند، شاد بودند همانطوریکه ما شاد هستیم، خوشحال هستیم، خوب شد که این قضیّه انجام شد، خیلی خوب شد! اینطور بوده؟! خب مسئله اینطور نبوده و این اتهّام و تهمت است.
این حالت بهجت چیست و آیا حتماً حالت بهجت باید توأم با اظهار شادی کردن باشد؟! کف زدن باشد و اظهار خوشحالی کردن باشد یا این که بهجت به معنای انبساط نفس و انبساط قلب و احساس لذّتی است که آن لذت با هزار و هزارها مظاهر لذت نمیتواند به دست بیاید، به دست بیاید! وقتی که انسان از یک چیزی لذت میبرد، خب از چه لذت میبرد؟! باید یک مظهری داشته باشد! یا فرض کنید که انسان آنچنان تشنه است که برای رسیدن به آب سر از پا نمیشناسد و وقتی که به یک آب خنکی که درون پارچ ریختند و یخ هم در آن ریختند و جلوی او گذاشتند او همینطور خود را بر روی آن میاندازد، آن احساس لذّتی که برای او پیدا میشود، یا اینکه غذایی میخورد، یا اینکه لذّات دیگری که در این دنیا هستند و مردم به آن لذّات مشغول هستند و متنّعم هستند. آن لذت و شعف و انبساطی که برای این افراد در اینگونه موارد میشود از این قبیل است و از این قسم است که خب اینکه ما میدیدیم اینطور نبود، از این قسم نبود، خب این اتّهام است!.
من در آن موقع به این مسئله متفطّن شدم که ایشان در روز عاشورا در زیر پَر سیّدالشّهدا صعود میکند. آن صعودش را به همان عوالمی که سیّدالشّهدا بود، آن صعود برای او حالی بهوجود میآورد که دیگر کسی نمیتوانست با ایشان حرف بزند، کسی نمیتوانست با ایشان تکلّم کند، یعنی احساس بنده این بود که سیّدالشّهدا در آن روز همانطوریکه خیلیها را میبردند؛ از اصحابشان را ـ از افرادی که همراه ایشان بودند ـ اینها سیر میدادند و زیر پر خودشان میگرفتند و میبردند آن جایی که لا عَینٌ رَأَت وَ لا اذُنٌ سَمِعَت وَ لا خَطَر عَلَی قَلبِ بَشَر در عالمی میبردند که نه به گوششان رسیده بود و نه به مخیّله آنها خطور کرده بود و اگر تا روز قیامت ما بنشینیم و بخواهیم گوشهای از آن مطالب را تصوّر کنیم تلاش بیهوده کردهایم و به آن جا نخواهیم رسید!! «حلوای تنتنانی، تا نخوری ندانی!»
آن حالت ارتقاء و رقاء را من احساس میکردم که چنین قضّیهای اتفّاق میافتد چنین مسئلهای اتفّاق میافتد و آن لذت، لذّتی بود که اشک از چشمان ایشان همینطور مثل ناودان جاری میکرد، درست؟!
مسئله این است، خب ما وقتی که این مطلب را از کتاب روح مجرّد خواندیم، وقتی که این کتاب چاپ شد دیدیم عجب! آن صفحه بعد نبود، صفحه بعد از این مطلبی که ایشان نوشته بودند من این مطلب را نخواندهام که به نحوی مسئله توجیه و یک قدری مطلب در آن صفحه قابل پذیرشتر شده بود بعد خدمت ایشان (مرحوم آقا) رفتم و گفتم: آقا این مطلبی را که این جا هست آن موقع من مطالعه میکردم نبود! ایشان یک خنده ای کردند و فرمودند: «بله، آن موقع این نبود. با ما تماس گرفته شد و گفته شد که این مطالب برای افراد قابل هضم نیست، ـ یک شخصی تماس گرفت ـ و ممکن است نسبت به این مسئله افراد دچار بعضی از تصوّراتی بشوند که حالا فرض کنید که ایشان از این قضیّۀ کربلا اصلاً ناراحت نشده، طوری نشده، باکیش نیست و به عنوان یک مسئلۀ عادی این قضیّه به اصطلاح تلقّی شود و اینها، ما آمدیم و به خاطر این نکته مسائل را اضافاتی به آن کردیم و مطالبی آوردیم تا اینکه آن کسانی که شاید نتوانند آن مطالب قبل را هضم کنند، آن مطالب بعد بتواند جبران کند. اما قضیّه همان است، مسئله همان است که ما در آن صفحات مطالب را روشن کردیم.

